تبليغاتX
Night-all-Star

Night-all-Star

شاعرانــــــــــه هـــــــا


Home | Email | Night skin | About | Archive | Link

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com  خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com   خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

روزی در پارک شهر زنی و مردی روی یک نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند.

زن رو به مرد کرد و گفت : ((پسری که لباس قرمز ورزشی دارد پسر من است ))

مرد در جواب گفت :((چه پسر زیبایی ! و در ادامه گفت : (( او هم پسر من است )) و به کودکی که تاب بازی می کرد اشاره کرد.

مرد نگاهی به ساعتش انداخت و و پسرش را صدا زد :((تامی وقت رفتن است .))
تامی که دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت :((بابا جان فقط ۵ دقیقه ! باشد؟))

مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقایقی گذشت و پدر دوباره پسرش را صدا زد :(( تامی دیر می شه بریم )) ولی تامی باز خواهش کرد :((۵ دقیقه این دفعه قول می دم))

مرد لبخند زد و باز قبول کرد. زن رو به مرد کرد و گفت :((شما ادم خونسردی هستیدولی فکر نمی کنید پسرتان با این کار ها لوس می شود؟))

مرد جواب داد :((دو سال پیش یک راننده ی مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواری زیر کرد و کشت . من هیچ گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم و همیشه به خاطر این موضوع غصه می خورم.

ولی حالا تصمیم گرفته ام این اشتباه را در مورد تامی نکنم. تامی فکر می کند که ۵ دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد و لی حقیقت ان است که من ۵ دقیقه بیشتر وقت می دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم . ۵ دقیقه ای که دیگر هرگز نمیتوانم بودن در کنار سام از دست رفته ام را تجربه کنم.

 

دوست دارم گریه کنم  گویی بغذی در گلویم پنهان شده
                     دوست دارم در تنهایی با خودم عهد ببندم          که عاشق شدم ممـــــنوع
                               دوست دارم از سبد گلهایم        گلچینی از گلها را بر شـــمارم
        و با عطر خوش انها معطرش کنم             دوست دارم در میان مردم فریـــاد بزنم
عاشق شدن ممـــنوع          دوست دارم به سرای ابدی ســـفر کنم
دوست دارم همنشین سفره ی مجنون شوم
تا به او بگویـــــم در این دنیا                        عاشق شدن ممــــنوع
دوست دارم برای همه ی ستارگانی که      برای ماه چشمک می زنند بگویم
عاشق شدن ممـــــــنوع                                   دوست دارم برای اون عروسک خیمه شب بازی سرودی اجــرا کنم     با موضوع            عاشق شدن ممــــنوع
دوست دارم در ساحل بی کران دریا     و با ارامشی که موج هایش برایم می آورد
در حضور افـــراد عشق دریا    فریاد بزنم                عاشق شدن ممـــــــنوع
دوست دارم روی تمام گلها   روی تمام سنگها    روی تمام قلبها    بنویسم :      عاشق شدن ممـــــــــنوع . . . 

 

مادری بی قصد و چاره بچشو گذاشت سر راه      طفل بی زبونش داره می گه عقده هاشو با ماه
نمی از زمین نا امن از تو روشن همه شب          گاهی صورتش هلاله مثل پوز خنده ی یک لب     ای که شبها رو می خوابی از تو مهتاب اسمونا     واسه ی کی داری می تابی ؟ واسه من یا واسه ی اونا؟
توی هر قصه یکی هست که کتاب می شه به نامش     یک عده می یانو و می رن  تا بمونه قهرمانش
واسه ی من یا واسه ی اونا می نویسی قصه هاتو ؟   کدوم از ما که باشیم می خرن نوشته هاتو ؟
می گه حرفاشو با قلبش پی روزگار چشیده   قلبی که یک عمره با عشق واسه ی این و اون تپیده
ای که می تپی بی وقفه توی کالبد تن من
ای که می کوبی به ظرف سینه ای از اهن من      قلبم می گذره از رگهام همه خونام
واسه ی کی می تپی پس تو واسه ی من یا واسه اونا ؟

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////

زندگی ما افکار ماست

...برای زندگی بهتر  افکار بهتری داشته باشیم ! ...

********** ****************

in tehis special moment in life Believe in yourself ! ...*

 

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل ابی گرفته بود.

ودر جاده ی روشن و تاریک راه می رفت.

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل اب را کجا می بری؟

فرشته جواب داد : می خواهم با این مشعلبهشت را اتش بزنم و با این سطل اب اتش های جهنم را خاموش کنم آنوقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد !!!!....

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت : اما من که می دانم او چه کسی است....
 
***********************
 
جاده ي خوشبختي در دست تعميره ! دور بزن برگرد اين اسمش تقديره



مي دوني بازي روزگار چيه؟؟ اين که تو چشم بذاري من قايم شم . بعد تو يکي ديگه رو پيدا کني



 بابام گفت : عشق کشکه ! منم جواب دادم : زندگي هم آشه ؛ بدون کشک بي مزه ميشه




شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد نيز تو خاموش شوي




چارلي چاپلين: در دنيا جاي كافي براي همه هست پس بجاي اينكه جاي كسي را بگيري سعي كن جاي خودت را پيدا كني

*************************
 

 

با یک روز چه کار می توان کرد...

خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند..

..گویی هزاران سال زیسته است و

آن که اموزش را در نمی یابد

هزاران سال هم به کارش نمی آید.

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت :

حالا برو و زندگی کن...

///////////////////////////////////////////////////

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود .

ناگهان تمر کش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد :(( پیر مرد بهشت و جهنم را به من نشان بده !))

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخند زد. سامورایی از اینکه می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند بر آشفته شد و شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند !

راهب به آرامی گفت : (( خشم تو نشانه ای از جهنم است .)) سامورایی با این حرف آرام شد نگاهی به چهره ی راهب کرد و به او لبخند زد . آنگاه راهب گفت :(( این هم نشانه ی بهشت!))

 

امید را هیچ وقت از کسی نگیر  *  شاید این تنها چیزیه که اون داره !...

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/16ساعت 22:44 توسط نا خدای کشتی شب |



 

  دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنهاازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .
شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصفمی كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :‌
(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :‌(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر مساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند .





یک روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کن
 

دوست داشتم اواز بخوانم اما نمی توانستم.

 

ان شب دیر تر از زمان معمول وارد ساختمان شدم و سعی کردم طوری راه بروم تا ارامش همسایگان به هم نخورد.

اما قبل از بالا رفتن از طبقه ی اول در طبقه ی دوم متوجه ی مرد مشکوکی شدم که در راهرو ایستاده بود و ناگهان به جای جیغ کشیدن و سر و صدا راه انداختن تصمیم گرفتم تنها اوازی راذ که بلد بودم بخوانم :((هنگامی که از میان طوفان می گذری سرت را بالا بگیر و از تاریکی ترس نداشته باش .))

و ادامه دادم :((....سرت را بالاتر بگیر و ناراحت نباش به تنهایی راه نخواهی رفت به راحت ادامه بده به راحت ادامه بده با امیدی در قلب و.))

به خانه ی خود رسیدم .درب را باز کردم و به سرعت قفل کردم و خوابیدم.

صبح روز بعد زیر درب ورودی متوجه تکه کاغذی مچاله شدم. در کاغذ نوشته شده بود:

((سلام می بخشید دیشب ترساندمتان . من اصلا شما را نمی شناسم اما از بابت اوازی که دیشب برایم خواندید بسیار متشکرم . زمانی که شما وارد ساختمتن شدید من فقط و فقط به خود کشی فکر می کردم اما اواز ناگهانی شما سکوت و ترس ذهن من را تبدیل به امید و شادی کرد و از فکری که در سرم بود منصرف شدم و می خواهم با امیدی تازه در قلبم به زندگی ادامه دهم. از صدای نجات بخش شما متشکرم.))



دیروزت را مرور کن تا فردای بهتری برای خود بسازی


 به خاطر داشته باش تاريك ترين لحظه شب ، نزديك ترين لحظه به طلوع خورشيده ،‌پس از تاريكي زندگيت دلگير نشو


به چه می خندی تو؟به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به چه چیز ؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟ به چه می خندی تو؟به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟به چه می خندی تو؟به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟خنده دار است بخند.


بعضی وقتها از نردبان بالا ميرويم تا دستهاي خدا را بگيريم غافل از اينکه خدا پايين ايستاده ونرده بان رو محکم گرفته که ما نيفتيم...

 

در این دنیا که نامردان عصا از کور دزدیدند

من از خوش باوری انجا محبت جستجو کردم...

 

 آدما بازی  رو دوست دارن این تویی که باید انتخاب کنی که اسباب بازیشون باشی یا هم بازیشون

 

بزرگ که شدیم خدا برای یک تعریف ساده در ذهنمان گم شد گرمای نگاهش را از دست دادیم

هوا  به ناگاه سرد..

مثل یک باغ بود  چشمانمان را که بستیم  دستانمان بی هدف  دنبال یک هدف می گشت .

دیواری که شاید بتوان با آن ناگفته ها را قسمت کرد ...

اما دیگر دیواری وجود نداشت

و مه غلیظ تر از تحمل ما بود

این بود که به بیراه زدیم ! ...

 

گریزانم از این مردم که با من

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیمانه بستند

از مردم که تا شعرم شنیدند

به رویم چون گلی زیبا شکفتند

ولی اندم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بد نام گفتند

استاد شهریار


@@@.....................@@@@...........@@@.................@@......@@@@@@@@@..... @@@.................@@........@@.........@@@..............@@.......@@@..................... @@@................@@..........@@..........@@@...........@@........@@@..................... @@@...............@@............@@...........@@@........@@.........@@@@@@@........... @@@...............@@............@@.............@@@.....@@..........@@@@@@@........... @@@................@@..........@@...............@@@...@@............@@@..................... @@@@@@@....@@........@@..................@@@.@@..............@@@..................... @@@@@@@.......@@@@@......................@@@@................@@@@@@@@@

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/16ساعت 22:35 توسط نا خدای کشتی شب |


پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.

مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."

پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"

پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه

دوباره می سازمت وطن        اگر چه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو می زنم    اگر چه با استخوان خویش * * * دوباره می سازمت وطن....

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

********************************

سخنان دکتر علی شریعتی : * * *

در دشمنی دورنگی نيست. کاش دوستان هم در موقع خود چون دشمنان بی ريا بودند.

 خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

دوست داشتن ایمان است و
ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز اس
از جنس این عالم نیست        

 

 
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی،

دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال.

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،

دوست داشتن از روح طلوع می کندو تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد

دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.
.
عشق طوفانی ومتلاطم است، دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،

دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند و باخود به قله ی

بلند اشراق میبرد.

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،

دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،

دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شدن است، دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را میگیرد، دوست داشتن بینایی میدهد

عشق خشن است و شدید و ناپایدار، دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.

عشق همواره با شک آلوده است، دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،

دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد.

 

خدایا
به هر که دوست میداری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هرکه دوست تر میداری‘بچان
که دوست داشتن از عشق برتر
خدایا
چه گونه زیستن را تو به من بیاموز
چه گونه مردن را خود خواهم آموخت!


دکتر شریعتی

 

 
بچهء 9 ساله 10 ساله كه هیچ بودی ،‌خاك بودی،خوراك شدی               !
هشتاد سال دیگر،نود سال دیگر،یك بچهء پیر می شی،هیچ می شی، خاك میشی، دور می زنی،

دایره ای بی جهت،‌بی معنی،تو خالی باز از آخر میرسی ، به اول، مثل صفر             

                             وقتی برای خودت زندگی كنی وقتی بخوای فقط برای ((خودت)) تنها باشی               

وقتی بخوای فقط با صفرها باشی، عمر تو، مثل یك خط منحنی،‌روی خودت دور می زنه،     

مثل صفر، باز از آخر میرسی ، یه اول می مونی ، می گندی، مثل مرداب ، مثل حوض،       

بسته میشی ، مثل دایره، مثل((صفر اما اگر جلوی ((‌یك)) بنشینی...............؟       

اگر فقط برای ((یك)) باشی، از پوچی و از تنهایی در بیای، همنشین ((یك)) بشی.....؟         !

باید برای دیگران زندگی كنی عمر تو ،‌مثل یك خط افقی ، پیش میره، مثل راه، مثل رود،      

وقتی از ((خودت))، دور بشی ، از آخر ،به آبادی میرسی،مثل راه از آخر ،‌میریزی به دریا، مثل رود     

اما اگر جلوی ((یك))بنشینی، اگر بخوای فقط برای یك باشی، از پوچی و از تنهایی در بیای، همنشین یك بشی،

باید برای دیگران بمیری عمر تو مثل یك خط عمودی بالا میره، مثل موج، مثل طوفان، مثل یك قلهء‌بلند مغرور،

تو تپه ها، مثل درخت سرو آزاد تو خزه ها، كه رو به خورشید میرویه، به آسمون قد میكشه          

مثل یك انسان بزرگ،‌یك شهید، یك امام، هیچ چیز نیست به غیر از خدا و آن یک خداست ...

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/16ساعت 22:30 توسط نا خدای کشتی شب |


به خانه می رفت
با کيف
و با کلاهی که بر هوا بود
چيزی دزديدی ؟
مادرش پرسيد
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کيفش را زير و رو می کرد
به دنبال آن چيز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خنديده بود


از فرستنده ی این مطلب ممنونم....



´´´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶
´´´´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶
´´´´´¶¶´´´´´´´´...´´´´´´´´´´¶¶
´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶
´´¶¶´´´´ ´´´¶¶
´´¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶´¶
´¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶
´¶´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´´´´´´´¶
´¶´´´´´´´´´´´´¶¶´¶´´´´´´´´´´´´´´¶
´¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶´´´´´´´¶¶¶¶´´´´¶
´¶´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´¶¶´´¶´´´´¶
´´¶´´´´´´´´¶¶¶¶¶´¶´´´´´¶¶¶¶¶¶´´´¶
´´¶¶´´´´´´´¶´´´´´¶´´´´¶¶¶¶¶¶´´´¶¶
´´´¶¶´´´´´´¶´´´´¶´´´´¶¶¶¶´´´´´¶
´´´´¶´´´´´´¶´´´¶´´´´´¶´´´´´´´¶
´´´´¶´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´´¶´´¶¶
´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶´´¶
´´´´´¶¶¶´´´´´´´¶¶¶¶¶´´´´´´¶
´´´´´´´´¶¶¶´´´´´¶¶´´´´´´´¶¶
´´´´´´´´´´´´¶¶´´´´´¶¶¶¶¶¶´
´´´´´´´´´´¶¶´´´´´´¶¶´¶
´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´¶´¶¶
´´´´´´´´´¶´´¶¶´´´´´¶´´´¶
´´´´¶¶¶¶¶¶´¶´´´´´´´¶´´¶´
´´¶¶´´´¶¶¶¶´¶´´´´´´¶´´´¶¶¶¶¶¶¶
´´¶¶´´´´´´¶¶¶¶´´´´´¶´¶¶´´´´´¶¶
´´¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´´´¶

 


 

kheili talkhe age bebini ye ahoo asire changale shir bashe vali az oon talkhtar ineke bebini ye shir asire cheshmaye ahoo shode...

 

..... . .. .. ¶¶ . . ¶¶¶ ..¶¶¶
. . . . . .. . ¶¶¶ . . ¶¶¶.¶ .¶¶
. . . . ... . .¶¶¶.¶. .¶¶¶. . .¶¶
. . . . . . ¶¶¶¶. . . ¶¶¶ . . .¶¶¶
. . . . . .¶¶¶¶¶ . . ¶¶¶¶.¶¶ .¶¶
. . . . . ¶¶¶¶. . . . ¶¶¶¶. . . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶. . . . .¶¶. . . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶. . . . ¶¶. . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶ . . ¶¶. . ¶¶
. . . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ¶.¶¶
.¶¶. . . . .¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶.¶¶
.¶¶¶¶¶ . . . . . ¶¶.´´´´¶¶¶¶¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶
.¶¶¶¶¶¶¶. . . .¶¶. ´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. ¶¶¶¶¶¶¶ . . ¶¶. .´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶¶
. .¶¶¶¶¶¶¶ . ¶¶. . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶¶
. . .¶¶¶¶¶¶. ¶¶. . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶¶¶¶¶
. . . .¶¶¶¶¶¶¶. . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ´¶¶¶¶
. . . . . . . .¶¶. .´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . . ¶¶. . ´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . .¶¶. . .´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . ¶¶. . . ´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . ¶¶. . . ´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶




گر خواهی جهان در کف اقبال تو باشد

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/16ساعت 22:28 توسط نا خدای کشتی شب |


حرفي رو بزن كه بتوني بنويسي
چيزي رو بنويس كه بتوني پاشو امضا كني
چيزي رو امضا كني كه بتوني پاش بايستي ( ناپلئون )

 

فراموش كن چيزي رو كه نمي توني به دست بياري و به دست بيار چيزي رو كه نمي توني فراموش كني ( شكسپير )


 donia por az sedaye mardomist ke anchenan ke tora miboosand dar zehn tanabe dare tora mibafand pas movazeb bash

از فرستنده ی این مطلب ممنونم...

دريا باش كه اگر كسي سنگي به سويت پرتاب كرد٬ سنگ غرق شود٬ نه اينكه تو متلاطم شوي .

 

هرچی هستی همون باش و هرچی نیستی نگو کاش !

 

تیک تاک ساعت فریاد مرگ ثانیه هاست، اما دوستی ها هیچ وقت نمیمیرند..... ولنتاین مبارک

 

زندگی مثل یه دیکته است. مینویسم و پاک میکنیم غافل از روزی که میگن برگه ها بالا...۳۰/۶/۸۸

 

اشک بهترين پديده ي دنياست ولي تا زيباترين چيز ها رو از انسان نگيره خودشو تقديم نميکنه.۸۸/۶/۳۰

 

 در زمین عشقی نیست که زمینت نزند، آسمان را دریاب

 

       از زندگی هر انچه لیاقتش را داریم به ما می‏رسد نه آنچه آرزویش را داريم. آرزوها و زبانت را كوتاه كن تا حسرت نكشي

 

نه از بیراهه می ترسم
نه از خاموشی کوچه
تو دنیای منِ خسته
تمام لحظه هام پوچه
نه خوبی دیدم از بارون
نه پاکی دیدم از مریم
یه عمر از فرط تنهایی
هم آغوش خودم بودم
چرا وحشت کنم از شب
چراغ روز خاموشه
ببین ابر نگاه من
لباس اشک می پوشه
دیگه تو اوج تنهایی
نگاه ترس بی رنگه
چه فرقی میکنه وقتی
دل پروانه از سنگه
چه فرقی میکنه وقتی
خیانت می کنه بوسه
همون بهتر که تصویرم
تو این آیینه می پوسه

********************

سرنوشت حقیقت...

 روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود...۱۹/۵/۸۸

   

 
  چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته 

به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داده زل بزنی 

و به جای اینکه لبریز کینه نفرت بشی

 ـ حس کنی هنوزم دوسش داری

چه قدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیوار تکیه بدی

 که یـک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له بشه

چه قدرسخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بهش بگی                 ۱۹/۵/۸۸     

 .......ادامش

چه قدر سخته وقتی پیشته سرتو بندازی پایین و آروم اشک بریزی

چون دلت براش تنگ شده، اما آروم اشکاتو پاکنی تا متوجه نشه...

چون حتما فکر می کنه دیوونه ای!

چه قدر سخته وقتی پشتـت بهشه

دونه های اشک صورتت رو خیس کنه

اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری 

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگران ببینی 

و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت زیر لب آروم بگی:

گل من! باغچه نو مبارک...

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/16ساعت 22:28 توسط نا خدای کشتی شب |


                                    

   خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com                

    عکس متفرقه ***

    

 

********************************************************* ************************************************************ ****************************************************************

عکس های فانتزی ***

 

 

 

 

  ***************                                    

                                                          

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت 3:44 توسط نا خدای کشتی شب |


  




 

حرفي رو بزن كه بتوني بنويسي
چيزي رو بنويس كه بتوني پاشو امضا كني
چيزي رو امضا كني كه بتوني پاش بايستي ( ناپلئون )

 

فراموش كن چيزي رو كه نمي توني به دست بياري و به دست بيار چيزي رو كه نمي توني فراموش كني ( شكسپير )


 donia por az sedaye mardomist ke anchenan ke tora miboosand dar zehn tanabe dare tora mibafand pas movazeb bash

از فرستنده ی این مطلب ممنونم...

دريا باش كه اگر كسي سنگي به سويت پرتاب كرد٬ سنگ غرق شود٬ نه اينكه تو متلاطم شوي .

 

هرچی هستی همون باش و هرچی نیستی نگو کاش !

 

تیک تاک ساعت فریاد مرگ ثانیه هاست، اما دوستی ها هیچ وقت نمیمیرند..... ولنتاین مبارک

 

زندگی مثل یه دیکته است. مینویسم و پاک میکنیم غافل از روزی که میگن برگه ها بالا...۳۰/۶/۸۸

 

اشک بهترين پديده ي دنياست ولي تا زيباترين چيز ها رو از انسان نگيره خودشو تقديم نميکنه.۸۸/۶/۳۰

 

 در زمین عشقی نیست که زمینت نزند، آسمان را دریاب

 

       از زندگی هر انچه لیاقتش را داریم به ما می‏رسد نه آنچه آرزویش را داريم. آرزوها و زبانت را كوتاه كن تا حسرت نكشي

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/11/07ساعت 18:30 توسط نا خدای کشتی شب |


نه از بیراهه می ترسم
نه از خاموشی کوچه
تو دنیای منِ خسته
تمام لحظه هام پوچه
نه خوبی دیدم از بارون
نه پاکی دیدم از مریم
یه عمر از فرط تنهایی
هم آغوش خودم بودم
چرا وحشت کنم از شب
چراغ روز خاموشه
ببین ابر نگاه من
لباس اشک می پوشه
دیگه تو اوج تنهایی
نگاه ترس بی رنگه
چه فرقی میکنه وقتی
دل پروانه از سنگه
چه فرقی میکنه وقتی
خیانت می کنه بوسه
همون بهتر که تصویرم
تو این آیینه می پوسه

از فرستنده ی این مطلب ممنونم...





راز دل با كس نگفتم چون ندارم محرمي
هر كه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم!
راز دل با آب گفتم تا نگويد با كسي!
عاقبت ورد زبان ماهي دريا شدم . . .




 


 

 

 

  سرنوشت حقیقت...

 روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود...۱۹/۵/۸۸

   

 
  چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته 

به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داده زل بزنی 

و به جای اینکه لبریز کینه نفرت بشی

 ـ حس کنی هنوزم دوسش داری

چه قدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیوار تکیه بدی

 که یـک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له بشه

چه قدرسخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بهش بگی                 ۱۹/۵/۸۸     

 .......ادامش

چه قدر سخته وقتی پیشته سرتو بندازی پایین و آروم اشک بریزی

چون دلت براش تنگ شده، اما آروم اشکاتو پاکنی تا متوجه نشه...

چون حتما فکر می کنه دیوونه ای!

چه قدر سخته وقتی پشتـت بهشه

دونه های اشک صورتت رو خیس کنه

اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری 

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگران ببینی 

و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت زیر لب آروم بگی:

گل من! باغچه نو مبارک...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/18ساعت 16:27 توسط نا خدای کشتی شب |


به خانه می رفت
با کيف
و با کلاهی که بر هوا بود
چيزی دزديدی ؟
مادرش پرسيد
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کيفش را زير و رو می کرد
به دنبال آن چيز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خنديده بود


از فرستنده ی این مطلب ممنونم....



´´´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶
´´´´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶
´´´´´¶¶´´´´´´´´...´´´´´´´´´´¶¶
´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶
´´¶¶´´´´ ´´´¶¶
´´¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶´¶
´¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶
´¶´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´´´´´´´¶
´¶´´´´´´´´´´´´¶¶´¶´´´´´´´´´´´´´´¶
´¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶´´´´´´´¶¶¶¶´´´´¶
´¶´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´¶¶´´¶´´´´¶
´´¶´´´´´´´´¶¶¶¶¶´¶´´´´´¶¶¶¶¶¶´´´¶
´´¶¶´´´´´´´¶´´´´´¶´´´´¶¶¶¶¶¶´´´¶¶
´´´¶¶´´´´´´¶´´´´¶´´´´¶¶¶¶´´´´´¶
´´´´¶´´´´´´¶´´´¶´´´´´¶´´´´´´´¶
´´´´¶´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´´¶´´¶¶
´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶´´¶
´´´´´¶¶¶´´´´´´´¶¶¶¶¶´´´´´´¶
´´´´´´´´¶¶¶´´´´´¶¶´´´´´´´¶¶
´´´´´´´´´´´´¶¶´´´´´¶¶¶¶¶¶´
´´´´´´´´´´¶¶´´´´´´¶¶´¶
´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´¶´¶¶
´´´´´´´´´¶´´¶¶´´´´´¶´´´¶
´´´´¶¶¶¶¶¶´¶´´´´´´´¶´´¶´
´´¶¶´´´¶¶¶¶´¶´´´´´´¶´´´¶¶¶¶¶¶¶
´´¶¶´´´´´´¶¶¶¶´´´´´¶´¶¶´´´´´¶¶
´´¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´´´¶

 


 

kheili talkhe age bebini ye ahoo asire changale shir bashe vali az oon talkhtar ineke bebini ye shir asire cheshmaye ahoo shode...

 

..... . .. .. ¶¶ . . ¶¶¶ ..¶¶¶
. . . . . .. . ¶¶¶ . . ¶¶¶.¶ .¶¶
. . . . ... . .¶¶¶.¶. .¶¶¶. . .¶¶
. . . . . . ¶¶¶¶. . . ¶¶¶ . . .¶¶¶
. . . . . .¶¶¶¶¶ . . ¶¶¶¶.¶¶ .¶¶
. . . . . ¶¶¶¶. . . . ¶¶¶¶. . . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶. . . . .¶¶. . . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶. . . . ¶¶. . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶ . . ¶¶. . ¶¶
. . . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ¶.¶¶
.¶¶. . . . .¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶.¶¶
.¶¶¶¶¶ . . . . . ¶¶.´´´´¶¶¶¶¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶
.¶¶¶¶¶¶¶. . . .¶¶. ´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. ¶¶¶¶¶¶¶ . . ¶¶. .´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶¶
. .¶¶¶¶¶¶¶ . ¶¶. . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶¶
. . .¶¶¶¶¶¶. ¶¶. . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶¶¶¶¶
. . . .¶¶¶¶¶¶¶. . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ´¶¶¶¶
. . . . . . . .¶¶. .´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . . ¶¶. . ´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . .¶¶. . .´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . ¶¶. . . ´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . ¶¶. . . ´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶




گر خواهی جهان در کف اقبال تو باشد

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/15ساعت 18:36 توسط نا خدای کشتی شب |


پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.

مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."

پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"

پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه

دوباره می سازمت وطن        اگر چه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو می زنم    اگر چه با استخوان خویش * * * دوباره می سازمت وطن....

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/11ساعت 21:9 توسط نا خدای کشتی شب |



سخنان دکتر علی شریعتی : * * *

در دشمنی دورنگی نيست. کاش دوستان هم در موقع خود چون دشمنان بی ريا بودند.

 خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

دوست داشتن ایمان است و
ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز اس
از جنس این عالم نیست        

 

 
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی،

دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال.

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،

دوست داشتن از روح طلوع می کندو تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد

دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.
.
عشق طوفانی ومتلاطم است، دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،

دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند و باخود به قله ی

بلند اشراق میبرد.

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،

دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،

دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شدن است، دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را میگیرد، دوست داشتن بینایی میدهد

عشق خشن است و شدید و ناپایدار، دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.

عشق همواره با شک آلوده است، دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،

دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد.

 

خدایا
به هر که دوست میداری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هرکه دوست تر میداری‘بچان
که دوست داشتن از عشق برتر
خدایا
چه گونه زیستن را تو به من بیاموز
چه گونه مردن را خود خواهم آموخت!


دکتر شریعتی

 

 
بچهء 9 ساله 10 ساله كه هیچ بودی ،‌خاك بودی،خوراك شدی               !
هشتاد سال دیگر،نود سال دیگر،یك بچهء پیر می شی،هیچ می شی، خاك میشی، دور می زنی،

دایره ای بی جهت،‌بی معنی،تو خالی باز از آخر میرسی ، به اول، مثل صفر             

                             وقتی برای خودت زندگی كنی وقتی بخوای فقط برای ((خودت)) تنها باشی               

وقتی بخوای فقط با صفرها باشی، عمر تو، مثل یك خط منحنی،‌روی خودت دور می زنه،     

مثل صفر، باز از آخر میرسی ، یه اول می مونی ، می گندی، مثل مرداب ، مثل حوض،       

بسته میشی ، مثل دایره، مثل((صفر اما اگر جلوی ((‌یك)) بنشینی...............؟       

اگر فقط برای ((یك)) باشی، از پوچی و از تنهایی در بیای، همنشین ((یك)) بشی.....؟         !

باید برای دیگران زندگی كنی عمر تو ،‌مثل یك خط افقی ، پیش میره، مثل راه، مثل رود،      

وقتی از ((خودت))، دور بشی ، از آخر ،به آبادی میرسی،مثل راه از آخر ،‌میریزی به دریا، مثل رود     

اما اگر جلوی ((یك))بنشینی، اگر بخوای فقط برای یك باشی، از پوچی و از تنهایی در بیای، همنشین یك بشی،

باید برای دیگران بمیری عمر تو مثل یك خط عمودی بالا میره، مثل موج، مثل طوفان، مثل یك قلهء‌بلند مغرور،

تو تپه ها، مثل درخت سرو آزاد تو خزه ها، كه رو به خورشید میرویه، به آسمون قد میكشه          

مثل یك انسان بزرگ،‌یك شهید، یك امام، هیچ چیز نیست به غیر از خدا و آن یک خداست ...

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/08ساعت 23:54 توسط نا خدای کشتی شب |



 

  دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنهاازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .
شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصفمی كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :‌
(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :‌(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر مساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند .





یک روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کن
 

دوست داشتم اواز بخوانم اما نمی توانستم.

 

ان شب دیر تر از زمان معمول وارد ساختمان شدم و سعی کردم طوری راه بروم تا ارامش همسایگان به هم نخورد.

اما قبل از بالا رفتن از طبقه ی اول در طبقه ی دوم متوجه ی مرد مشکوکی شدم که در راهرو ایستاده بود و ناگهان به جای جیغ کشیدن و سر و صدا راه انداختن تصمیم گرفتم تنها اوازی راذ که بلد بودم بخوانم :((هنگامی که از میان طوفان می گذری سرت را بالا بگیر و از تاریکی ترس نداشته باش .))

و ادامه دادم :((....سرت را بالاتر بگیر و ناراحت نباش به تنهایی راه نخواهی رفت به راحت ادامه بده به راحت ادامه بده با امیدی در قلب و.))

به خانه ی خود رسیدم .درب را باز کردم و به سرعت قفل کردم و خوابیدم.

صبح روز بعد زیر درب ورودی متوجه تکه کاغذی مچاله شدم. در کاغذ نوشته شده بود:

((سلام می بخشید دیشب ترساندمتان . من اصلا شما را نمی شناسم اما از بابت اوازی که دیشب برایم خواندید بسیار متشکرم . زمانی که شما وارد ساختمتن شدید من فقط و فقط به خود کشی فکر می کردم اما اواز ناگهانی شما سکوت و ترس ذهن من را تبدیل به امید و شادی کرد و از فکری که در سرم بود منصرف شدم و می خواهم با امیدی تازه در قلبم به زندگی ادامه دهم. از صدای نجات بخش شما متشکرم.))



دیروزت را مرور کن تا فردای بهتری برای خود بسازی


 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/31ساعت 15:12 توسط نا خدای کشتی شب |


به خاطر داشته باش تاريك ترين لحظه شب ، نزديك ترين لحظه به طلوع خورشيده ،‌پس از تاريكي زندگيت دلگير نشو


به چه می خندی تو؟به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به چه چیز ؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟ به چه می خندی تو؟به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟به چه می خندی تو؟به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟خنده دار است بخند.


بعضی وقتها از نردبان بالا ميرويم تا دستهاي خدا را بگيريم غافل از اينکه خدا پايين ايستاده ونرده بان رو محکم گرفته که ما نيفتيم...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/23ساعت 14:44 توسط نا خدای کشتی شب |


در این دنیا که نامردان عصا از کور دزدیدند

من از خوش باوری انجا محبت جستجو کردم...

 

 آدما بازی  رو دوست دارن این تویی که باید انتخاب کنی که اسباب بازیشون باشی یا هم بازیشون

 

بزرگ که شدیم خدا برای یک تعریف ساده در ذهنمان گم شد گرمای نگاهش را از دست دادیم

هوا  به ناگاه سرد..

مثل یک باغ بود  چشمانمان را که بستیم  دستانمان بی هدف  دنبال یک هدف می گشت .

دیواری که شاید بتوان با آن ناگفته ها را قسمت کرد ...

اما دیگر دیواری وجود نداشت

و مه غلیظ تر از تحمل ما بود

این بود که به بیراه زدیم ! ...

 

گریزانم از این مردم که با من

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیمانه بستند

از مردم که تا شعرم شنیدند

به رویم چون گلی زیبا شکفتند

ولی اندم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بد نام گفتند

استاد شهریار


@@@.....................@@@@...........@@@.................@@......@@@@@@@@@..... @@@.................@@........@@.........@@@..............@@.......@@@..................... @@@................@@..........@@..........@@@...........@@........@@@..................... @@@...............@@............@@...........@@@........@@.........@@@@@@@........... @@@...............@@............@@.............@@@.....@@..........@@@@@@@........... @@@................@@..........@@...............@@@...@@............@@@..................... @@@@@@@....@@........@@..................@@@.@@..............@@@..................... @@@@@@@.......@@@@@......................@@@@................@@@@@@@@@

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/20ساعت 20:13 توسط نا خدای کشتی شب |



خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com  خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com   خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

روزی در پارک شهر زنی و مردی روی یک نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند.

زن رو به مرد کرد و گفت : ((پسری که لباس قرمز ورزشی دارد پسر من است ))

مرد در جواب گفت :((چه پسر زیبایی ! و در ادامه گفت : (( او هم پسر من است )) و به کودکی که تاب بازی می کرد اشاره کرد.

مرد نگاهی به ساعتش انداخت و و پسرش را صدا زد :((تامی وقت رفتن است .))
تامی که دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت :((بابا جان فقط ۵ دقیقه ! باشد؟))

مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقایقی گذشت و پدر دوباره پسرش را صدا زد :(( تامی دیر می شه بریم )) ولی تامی باز خواهش کرد :((۵ دقیقه این دفعه قول می دم))

مرد لبخند زد و باز قبول کرد. زن رو به مرد کرد و گفت :((شما ادم خونسردی هستیدولی فکر نمی کنید پسرتان با این کار ها لوس می شود؟))

مرد جواب داد :((دو سال پیش یک راننده ی مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواری زیر کرد و کشت . من هیچ گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم و همیشه به خاطر این موضوع غصه می خورم.

ولی حالا تصمیم گرفته ام این اشتباه را در مورد تامی نکنم. تامی فکر می کند که ۵ دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد و لی حقیقت ان است که من ۵ دقیقه بیشتر وقت می دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم . ۵ دقیقه ای که دیگر هرگز نمیتوانم بودن در کنار سام از دست رفته ام را تجربه کنم.

 

دوست دارم گریه کنم  گویی بغذی در گلویم پنهان شده
                     دوست دارم در تنهایی با خودم عهد ببندم          که عاشق شدم ممـــــنوع
                               دوست دارم از سبد گلهایم        گلچینی از گلها را بر شـــمارم
        و با عطر خوش انها معطرش کنم             دوست دارم در میان مردم فریـــاد بزنم
عاشق شدن ممـــنوع          دوست دارم به سرای ابدی ســـفر کنم
دوست دارم همنشین سفره ی مجنون شوم
تا به او بگویـــــم در این دنیا                        عاشق شدن ممــــنوع
دوست دارم برای همه ی ستارگانی که      برای ماه چشمک می زنند بگویم
عاشق شدن ممـــــــنوع                                   دوست دارم برای اون عروسک خیمه شب بازی سرودی اجــرا کنم     با موضوع            عاشق شدن ممــــنوع
دوست دارم در ساحل بی کران دریا     و با ارامشی که موج هایش برایم می آورد
در حضور افـــراد عشق دریا    فریاد بزنم                عاشق شدن ممـــــــنوع
دوست دارم روی تمام گلها   روی تمام سنگها    روی تمام قلبها    بنویسم :      عاشق شدن ممـــــــــنوع . . . 

 

مادری بی قصد و چاره بچشو گذاشت سر راه      طفل بی زبونش داره می گه عقده هاشو با ماه
نمی از زمین نا امن از تو روشن همه شب          گاهی صورتش هلاله مثل پوز خنده ی یک لب     ای که شبها رو می خوابی از تو مهتاب اسمونا     واسه ی کی داری می تابی ؟ واسه من یا واسه ی اونا؟
توی هر قصه یکی هست که کتاب می شه به نامش     یک عده می یانو و می رن  تا بمونه قهرمانش
واسه ی من یا واسه ی اونا می نویسی قصه هاتو ؟   کدوم از ما که باشیم می خرن نوشته هاتو ؟
می گه حرفاشو با قلبش پی روزگار چشیده   قلبی که یک عمره با عشق واسه ی این و اون تپیده
ای که می تپی بی وقفه توی کالبد تن من
ای که می کوبی به ظرف سینه ای از اهن من      قلبم می گذره از رگهام همه خونام
واسه ی کی می تپی پس تو واسه ی من یا واسه اونا ؟

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////

زندگی ما افکار ماست

...برای زندگی بهتر  افکار بهتری داشته باشیم ! ...

********** ****************

in tehis special moment in life Believe in yourself ! ...*

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/05ساعت 16:16 توسط نا خدای کشتی شب |



 

با یک روز چه کار می توان کرد...

خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند..

..گویی هزاران سال زیسته است و

آن که اموزش را در نمی یابد

هزاران سال هم به کارش نمی آید.

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت :

حالا برو و زندگی کن...

///////////////////////////////////////////////////

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود .

ناگهان تمر کش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد :(( پیر مرد بهشت و جهنم را به من نشان بده !))

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخند زد. سامورایی از اینکه می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند بر آشفته شد و شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند !

راهب به آرامی گفت : (( خشم تو نشانه ای از جهنم است .)) سامورایی با این حرف آرام شد نگاهی به چهره ی راهب کرد و به او لبخند زد . آنگاه راهب گفت :(( این هم نشانه ی بهشت!))

 

امید را هیچ وقت از کسی نگیر  *  شاید این تنها چیزیه که اون داره !...

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/30ساعت 18:40 توسط نا خدای کشتی شب |


جاده ي خوشبختي در دست تعميره ! دور بزن برگرد اين اسمش تقديره



مي دوني بازي روزگار چيه؟؟ اين که تو چشم بذاري من قايم شم . بعد تو يکي ديگه رو پيدا کني



 بابام گفت : عشق کشکه ! منم جواب دادم : زندگي هم آشه ؛ بدون کشک بي مزه ميشه




شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد نيز تو خاموش شوي




چارلي چاپلين: در دنيا جاي كافي براي همه هست پس بجاي اينكه جاي كسي را بگيري سعي كن جاي خودت را پيدا كني

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/30ساعت 18:2 توسط نا خدای کشتی شب |


مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل ابی گرفته بود.

ودر جاده ی روشن و تاریک راه می رفت.

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل اب را کجا می بری؟

فرشته جواب داد : می خواهم با این مشعلبهشت را اتش بزنم و با این سطل اب اتش های جهنم را خاموش کنم آنوقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد !!!!....

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت : اما من که می دانم او چه کسی است....

+ نوشته شده در شنبه 1387/02/14ساعت 22:13 توسط نا خدای کشتی شب |




Design by : Night Skin